آنوشا جانآنوشا جان، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

خوشبختی ما باتو کاملتر شد

اولین هنر نمایی دخترم در وبلاگش

آنوشا جونم وقتی داشتم خاطرات دوازده ماهگی ات رو مینوشتم تا شروع کردم به نوشتن بدو بدو اومدی و لب تابو از دستم کشیدی منم اجازه دادم تایپ کنی نمیدونستم بعدش ارسالشم میکنی و این میشه اولین پستی که خودتت نوشتی و ارسال کردی بخاطر همین دلم نمیاد حذفش کنم و میزارمش تا برات به یادگار بمونه دختر قشنگ و باهوشم
23 تير 1393

ذوازده و سیزده ماهگی دختر نازم آنوشا

دخترم بلاخره اومدم برات بنویسم نیومدنم به اینجا  و ننوشتن برات چند تا دلیل داره که مهمترینش اینه که تو نمیزاری من اصلا پشت سیستم بنویسم و تا شروع میکنم به کار کردن تو بدو بدو میایی و و میخوای تایپ کنی و تند تند لب تابو از دستم میگیری کار به جایی رسیده که من یواشکی میام تو اتاق و کارامو انجام میدم از بس که تو گل دخترم عاشق زدن روی دکمه های لب تابی یه دلیل دیگه واسه ننوشتن هم این بود که حدودا دوماهی میشه که درگیر تعمیر کردن خونمون بودیم و یه سری تغییرات داخلی انجام دادیم که واقعا نیاز بود بخاطر همین مشغله نشد که تولد درست و حسابی برات بگیرم و یسالگی تو دختر قشنگمو جشن بگیرم فقط تونستم برات کیک درست کنم و دور هم بخوریمش دیگه نشد جشن بگی...
22 تير 1393

یازده ماهگی آنوشا جونم

یازده ماه گذشت باورم نمیشه زمان برام خیلی سریع میگذره وارد خرداد 93 شدیم دختر کوچولوم بزودی یک ساله میشه و من هنوزم توی بهت مادر بودنم وقتی آنوشا صدام میکنه ماما دلم میخواد پرواز کنم دلم میخواد این صدا و این کلمه تا ابد توی گوشم باشه اونقدر شیرین صدام میزنه که وقتی میگه ماما با ذوق تمام بهش میگم جانمممم و هیچ وقتم برام تکراری نمیشه و هربار که میگه تازگی داره همیشه و هر لحظه در حال یادگیریه و سریع چیزهایی که یاد میگیره رو بهمون نشون میده توی ماه گذشته من و آنوشا چندتا مسافرت بدون بابایی داشتیم یکیش یه هفته ای بود که رفتیم خونه خاله کبری پیش علی و الناز که خیلی بهمون خوش گذشت و هرروز میرفتیم بیرون و میگشتیم ولی من هرکاری میکردم خوش بگذرو...
8 خرداد 1393

ده ماهگی دختر نازنینم

دختر قشنگم یه هفته ای میشه که ده ماهگی ات تموم شدو وارد یازدهمین ماه زندگی ات شدی تغییراتت اونقدر سریع و یه دفعه ای میشه که ما همیشه در حال تعجب کردنیم هنوز از دندون های قشنگت خبری نیست و من همچنان منتظرم تا ببینم کی بلاخره مرواریدات  رونمایی میشن این روزا خیلی خیلی به من وابسته شدی و صبح که از خواب بیدار میشم چسبیدی به من تا وقتی که بابا میاد بعضی وقتها اصلا نمیزاری به غذا دست بزنم و تازه ساعت دوازده شروع میکنم به پختن غذا به سینک ظرفشویی و گاز حساسی اگه ببینی رفتم سراغ این دوتا سریع میایی و از پایین پاهامو میگیری و غر میزنی که تورو بگیرم بغل فکر میکنی اون بالا خبریه و تو بی خبری از کارهای جدیدت اینه که وقتی از تخت دست میگیری ...
1 ارديبهشت 1393

کلی عکس از روزای 9ماهگی آنوشا جونم

  5.12.92 با بابا آنوش رو بردیم دکتر واسه آبریزش بینی   4.12.92 آنی طلا و آنوشا جیگر   3.12.92 خونه دایی بابا 3.12.92 پیاده روی با مامان جون و خاله بابا دوستای عزیزم که به وبلاگ دخترم سر میزنید لطفا ماشالله یادتون نره ...
5 اسفند 1392