ده ماهگی دختر نازنینم
دختر قشنگم یه هفته ای میشه که ده ماهگی ات تموم شدو وارد یازدهمین ماه زندگی ات شدی تغییراتت اونقدر سریع و یه دفعه ای میشه که ما همیشه در حال تعجب کردنیم
هنوز از دندون های قشنگت خبری نیست و من همچنان منتظرم تا ببینم کی بلاخره مرواریدات رونمایی میشن
این روزا خیلی خیلی به من وابسته شدی و صبح که از خواب بیدار میشم چسبیدی به من تا وقتی که بابا میاد بعضی وقتها اصلا نمیزاری به غذا دست بزنم و تازه ساعت دوازده شروع میکنم به پختن غذا
به سینک ظرفشویی و گاز حساسی اگه ببینی رفتم سراغ این دوتا سریع میایی و از پایین پاهامو میگیری و غر میزنی که تورو بگیرم بغل فکر میکنی اون بالا خبریه و تو بی خبری
از کارهای جدیدت اینه که وقتی از تخت دست میگیری شروع میکنی به راه رفتن راحت و خیلی سریع بلند میشی ولی وقتی میخوای بشینی میترسی و مارو صدا میزنی که بیایم کمکت جدیدا یاد گرفتی یواش دستت رو به زمین میرسونی و میخوای بشینی ولی میترسی اونیکی دستت رو ول کنی و ما باید بیایم به دادت برسیم
کلمه های جدیدی که میگی پر پر(کلاغ پر) .تب تب(تاب تاب)نکن.نه.بب بب(بای بای)
تقریبا هرچیزی میگیم آنوشا هم تقلیدش میکنه و با همون آهنگ اون کلمه یه چیزی با زبون خودش میگه
وقتی میگم آنوشا ساعت کجاست با انگشت اشاره بهم نشون میده میگیم لامپ کجاست بالارو نگاه میکنه تی وی و کولر و پرده و تابلو و رو میدونه و بهمون نشون میده
دیروز بابامحمد براش بشکن زد اونم شروع کرد به انگشتاشو تکون دادن یعنی میخواست بشکن بزنه عاشق بیرون رفتن و دیدن باغچه و گل وگیاهه و وقتی میریم پارکی جایی حسابی خوشحال میشه و تو ماشین که میشینیم شروع میکنه به ذوق کردن و سروصدا کردن کلا حرف زدن رو دوست داره و خیلی قشنگ با خودش حرف میزنه
سوار تاب شدن رو خیلی دوست داره و با دست نشون میده و میگه تب تب یعنی میخوام سوار بشم و وقتی هم خسته میشه دستاشو دراز میکنه و با اداهای قشنگ میخواد که بغلش کنیم
کلا آنوشا داره واسه خودش پادشاهی میکنه چون بابامحمد سخنرانی های دکتر هلاکویی رو گوش داده و میخواد به قول اون تا چهارده ماهگی فرمان فرمانه آنوشا باشه تا سی درصد شخصیتش به خوبی شکل بگیره چون تا چهارده ماهگی اون سی درصد شکل میگیره و بچه باید کاملا آزاد باشه و تمام دستوراتش اجرا بشه ماهم باید کاملا در اختیار آنوشا جونم باشیم حتی اگه نهار یا شام یا کارهای خونه بمونه اشکال نداره فقط رسیدگی به آنوشا و رضایت اون مهمه من و بابامحمد تمام سعی خودمونو میکنیم تا حتی یه لحظه هم آنوشا ناراحت نباشه
این روزا بابا تا غروب مشغوله کاره و من و آنوشا تنهایی پیش هم هستیم گاهی وقتا میریم پیش مامان فاطمه و آنیتا جونم که خیلی بهمون خوش میگذره گاهی هم اونا میان پیشمون که خیلی دوست داریم
چند روزیه که میخوام خاطره ده ماهگی ات رو تموم کنم ولی وقت نشد الانم که شما خوابی و من اومدم تا برات بنویسم خیلی خیلی دوستت دارم دختر قشنگم هر لحظه بیشتر و بیشتر


ده ماهگی دختر نازنینم 

