آنوشا جانآنوشا جان، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

خوشبختی ما باتو کاملتر شد

                                                    

                

روشنا

من روشنا هستم ۲۰ مهر ۹۶ به دنیا اومدم خواهر کوچیکه آنوشا هستم الان هجده ماه دارم ،مامانم تصمیم گرفته ادامه وبلاگ ابجی جونم رو با عکسای منو خواهرم کامل کنه😍😍😘 ...
10 فروردين 1398

دخترک شیرین زبونم

داشتم سیب زمینی پوست میگرفتم آنوشا اومد یکی برداشت گاز میزد و مینداخت زمین گفتم آنوشا تازه جارو کردم سیب زمینی رو بده مامان یهو پرتش کرد رو زمین گفتم باهات قهرممم حالا آنوشا: ماااامااان من: آنوشا:مااااااامااااان من آنوشا: ماااماان دونممم(مامان جونممم) من: گرفتمش بغل و چلوندمششششش آی چسبید ...
31 فروردين 1394

مادرانه...

دخترم تو بزرگتر میشوی و من عاشق تر تو بزرگتر میشوی و من دلتنگتر.دلتنگ از اینکه کمتر به من وابسته ای و بیشتر به خودت متکی خیلی دلم میگیرد وقتی به آن روزها فکر میکنم که از من شاید فرسنگ ها دور شوی مثل الان که من مادرم را گذاشتم و آمدم دنبال زندگی ام...دلم میگیرد....امروز خیلی دلتنگ شدم وقتی در آغوشت کشیدم و بدونه اینکه عصاره جانم را به تو بدهم تا بخوابی تو بی تاب بودی و خوابیدی خیلی دلم گرفت و در لابه لای لالایی هایم یک دل سیر گریه کردم تورا از شیر گرفتم و خودم بیشتر از تو  بی قرارم حالم همچون  پرنده ای است که میخواهد برای اولین بار  به جوجه اش پرواز را بیاموزد و دلش پراز آشوب  و بیقراری است باور نمیکردم ا...
28 فروردين 1394