یازده ماهگی آنوشا جونم
یازده ماه گذشت باورم نمیشه زمان برام خیلی سریع میگذره وارد خرداد 93 شدیم دختر کوچولوم بزودی یک ساله میشه و من هنوزم توی بهت مادر بودنم وقتی آنوشا صدام میکنه ماما دلم میخواد پرواز کنم دلم میخواد این صدا و این کلمه تا ابد توی گوشم باشه اونقدر شیرین صدام میزنه که وقتی میگه ماما با ذوق تمام بهش میگم جانمممم و هیچ وقتم برام تکراری نمیشه و هربار که میگه تازگی داره همیشه و هر لحظه در حال یادگیریه و سریع چیزهایی که یاد میگیره رو بهمون نشون میده توی ماه گذشته من و آنوشا چندتا مسافرت بدون بابایی داشتیم یکیش یه هفته ای بود که رفتیم خونه خاله کبری پیش علی و الناز که خیلی بهمون خوش گذشت و هرروز میرفتیم بیرون و میگشتیم ولی من هرکاری میکردم خوش بگذرو...
نویسنده :
مامان نسرین
19:14
ده ماهگی دختر نازنینم
دختر قشنگم یه هفته ای میشه که ده ماهگی ات تموم شدو وارد یازدهمین ماه زندگی ات شدی تغییراتت اونقدر سریع و یه دفعه ای میشه که ما همیشه در حال تعجب کردنیم هنوز از دندون های قشنگت خبری نیست و من همچنان منتظرم تا ببینم کی بلاخره مرواریدات رونمایی میشن این روزا خیلی خیلی به من وابسته شدی و صبح که از خواب بیدار میشم چسبیدی به من تا وقتی که بابا میاد بعضی وقتها اصلا نمیزاری به غذا دست بزنم و تازه ساعت دوازده شروع میکنم به پختن غذا به سینک ظرفشویی و گاز حساسی اگه ببینی رفتم سراغ این دوتا سریع میایی و از پایین پاهامو میگیری و غر میزنی که تورو بگیرم بغل فکر میکنی اون بالا خبریه و تو بی خبری از کارهای جدیدت اینه که وقتی از تخت دست میگیری ...
نویسنده :
مامان نسرین
0:28
عکسای ده ماهگی
9ماهگی ات مبارک دختر یکی یدونه ام
کلی عکس از روزای 9ماهگی آنوشا جونم
5.12.92 با بابا آنوش رو بردیم دکتر واسه آبریزش بینی 4.12.92 آنی طلا و آنوشا جیگر 3.12.92 خونه دایی بابا 3.12.92 پیاده روی با مامان جون و خاله بابا دوستای عزیزم که به وبلاگ دخترم سر میزنید لطفا ماشالله یادتون نره ...
نویسنده :
مامان نسرین
23:05







