دخترم آنوشا سه ماهه شد
بله آنوشا جونم شنبه 23 شهریور وارد چهارماهگی شدو سه ماهش تموم شد اون موقع برای مراسم نامزدی عموعباس آنوشا رفتیم ایلام روز قبلش مراسم بود و آنوشا خیلی بهش خوش گذشت فکر میکردم ممکنه توی مراسم و سروصدا اذیت بشه ولی خیلی دوست داشت توی شلوغی باشه و برای همه لبخند میزد و میخندید و با آغو آغو کردن نظر همه رو به خودش جلب میکرد بیشتر از همه چیز موهاش بود که جلب توجه میکرد و همه رو متعجب میکرد خیلیها میگفتن شبیه عروسکهاشونه آنوشا!!!
ولی درست روز بعداز مراسم خبر خیلی بدی رو بهم دادن فوت زن پسرعموم که مثل یه خواهر دوستش داشتم برام یه دوست عزیزو مهربون بود و واقعا پاک و معصوم بود وهمه دوستش داشتن و در حق همه خوبی میکرد دوماهگی آنوشا رفتم پیشش و خوشبختانه آنوشا رو دید و من خوشحالم که اونو دید چون دوست داشت دخترم روببینه.چهار سال با سرطان جنگید ولی متاسفانه از پا دراومداز خدا میخوام که به روحش آرامش بده و بهترین جایگاه رو بهش بده
آنوشا توی مراسم با خیلی از فامیلهای من که تا حالا ندیده بودنش آشنا شد
از کارهای جدیدش اینه که به یه جا نمیمونه ووقتی میگیریمش بغل میخواد ایستاده باشه وبدش میاد دراز کشیده باشه فقط میخواد دید بزنه و کنجکاوی کنه از خودش صداهای قشنگ درمیاره و چیزی رو که به سمتش دراز میکنم با دستاش اونو میگیره و البته به سمت دهانش میبره هرکسی رو که ببینه چه اشنا و چه غریبه بهش لبخند میزنه دخترم خیلی اجتماعیه قربونش برم دیگه هرجوری که دلش میخواد لالا میکنه بعضی وقتها میارمش وسط من و بابایی یه ساعتی میخوابه خیلی دوست داره ولی نمیخوام عادت کنه کلا توی تخت خودش کنار تخت خودمون میخوابونمش فقط واسه شیر خوردن میاد پیش من و دوباره میزارمش توی تخت خودش امیدوارم بتونم تا چند ماه دیگه توی اتاق خودش بخوابونمش چون نمیخوام یه دختر وابسطه داشته باشم چند روزیه که آموزش آنوشا شروع شده روزی چند بار تصاویر کتابهاشو نشونش میدم و براش یکی از اونهار میخونم و به فارسی و انگلیسی لغات و اشیاء رو براش میگم اونم انچنان نگاشون میکنه و بهم گوش میده که آدم حس میکنه اینارو خودش میدونه!کلا خیلی توجه نشون میده به همه چیز چندروزیه که خیلی بیقراری میکنه یه خاطر اینه که خونه مامانم اینا که بودم شلوغ بود و آنوشا دوروبرش پراز کسایی بود که باهاش بازی میکردن مخصوصا خاله حدیث اش ولی اینجا توی خونه خودمون که من و بابایی اش هستیم همش میگه با من حرف بزنید و بازی کنید عصرها هم که میریم خونه بابا حاجی خیلی زود از بازی با مامان جون و بابا حاجی خسته میشه و بازم آویزونه منه فداش بشم دخمل قشنگم همه وقتم رو براش گذاشتم نمیزارم حتی یه دقیقه هم بی تابی کنه
وقتایی که تنهاست واسه خودش حرف میزنه و دستاشو تکون میده چند وقتیه که روی شکم میخوابونیمش و دخترک خیلی این حالت رو دوست داره وسریع شروع میکنه به خوردن جفت دستاش اون قدر خوشمزه میخوره که منم میخوام بخورمشون وقتی شیر میخوره دستشو میزاره روی سینه ام و دوست نداره من دست بزنم میخواد خودش شیرشو بخوره بعضی وقتها هم انگشتامو میگیره و فشار میده این موقع است که دوست دارم محکم بفلش کنم و ببوسمش من عاشق دخترم هستم توی ماه قبل عموقدرت آنوشا که خونشون ساوه است اومدن و آنوشا رو دیدن و دخترم با دخترعموش آیدا آشنا شد حالا آخر این هفته هم عموکرم میخواد بیاد تا آنوشا با تنها پسر عموش ارشام هم آشنا بشه دخترم از همه بچه های عمو و عمه و خاله و دایی اش دوره و دیدارشون زود به زود نیست خیلی دوست داشتم کنار همه اونها بود و از بودن با اونها لذت میبرد ولی دخترکم اینجا تنهاست
تقریبا یه هفته پیش آنوشا بخاطر بی احتیاطی خودم که بعد از حمام بیرون بردمش سرماخورد و واقعا من و بابایی اش عذاب کشیدیم وقتی میدیدم دخترمون حالش خوب نیست سریع پیش متخصص اطفال رفتیم و خوشبختانه دو روز بیشتر حال دخترم بد نبود بعدش خوب شد انشالله هیچ پدرو مادری بیماری بچه اشون رو نبینن چون وافعا دردناکه مخصوصا بابامحمد خیلی ناراحت شد من که میدیم بینی دخترم کیپ شده و به زور نفس میکشه مینشستم گریه میکردم بالا سرش
وای خدایا دیگه هیچ وقت مریضی دخترم رو نبینم
آنوشا دیگه راحت میچرخه و موقع خواب روی بالش نمیمونه و من چند بار بیدار میشم و میزارمش سر جاش شبها با بابایی میریم پارک کنار خونه دایی ولی باید تا ساعت دوازده حتما خونه باشیم چون آنوشا بد قلق میشه اگه اون موقع سر جاش نخوابه
ازوقتی سرماخورده میترسم حمومش کنم فقط یه بار مامانم زحمت کشید حمومش کرد امیدوارم این ترسم بریزه چون دوست ندارم یه مامان حساس باشم
فعلا چیز دیگه ای از سه ماهگی جیگرم به زهنم نمیرسه اگه کار جدیدی انجام بده پی نوشت میشه
الانم مثل یه فرشته ناز کنارم خوابیده


دخترم آنوشا سه ماهه شد
