آنوشا جانآنوشا جان، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

خوشبختی ما باتو کاملتر شد

چهارده ماهگی خانوم طلا

1393/5/22 16:17
نویسنده : مامان نسرین
681 بازدید
اشتراک گذاری

چهارده ماهگی هم تموم شد و وارد پانزده ماهگی شدی دختر نازم

 آنوشا تعداد کلمه هایی که میگه خیلی  زیاد شده تقریبا هرچی بگیم با زبون خودش تکرارش میکنه دیروز از حموم که آوردمش بیرون حوله رو پیچوندم دورش گفتم آنوشا سرده اونم گفت سرده اونقد قشنگ تکرار میکنه که دوست دارم هزار بار برام بگه صداش خیلی خاص و ناز شده وقتی پشت سر هم حرف میزنه خیلی خوردنیه وقتی چیزی میخواد میگه بده من!بهش میگم چشات کو دستشو میزاره رو چشاشو میگه چش!بقیه اعضای صورتشو هم خیلی با مزه میگه وقتی اذان میگه تی وی خیلی قشنگ چیزایی با آهنگ صلوات رو میگه که فقط محمد و آله واضحه یقیه اش فقط آهنگشه

خیلی دوست داره همش کفش بپوشه و تقریبا اکثر اوقات تو خونه کفش میاره بپوشم براش که بیشترش دم غروبه مه وقتی پوشید دستمونو میگیره و میگه بییم دد

اکثر اوقات میبریمش بیرون و پارک که وقتی سوار تاب بشه به این راحتیها دیگه نمیاد پایین و فقط میگه تاب تاببب

سیزده ماه و چهار روزش بود که یهو بلند شد و شروع کرد راه رفتن اونقدر راه رفتن رو دوست داره که پا به پای ما پیاده روی میکنه

باورم نمیشه به این سرعت داره بزرگ میشه که ادعای استقلال میکنه که دیگه لجبازی میکنه و چیزی که میخواد رو حتی اگه قایم کنیم فراموش نمیکنه!باورم نمیشه دختر کوچولوی من خانمییی شده واسه خودش

روزی صد بار تی وی رو خاموش میکنه و دیگه براش یه بازیه وقتی ما داریم نگاه میکنیم میپره و با انگشت کوچولوش خاموشش میکنه و فرار میکنه!

اونقدر این روزا شیرین شده که وقتی خوابه دلتنگش میشم و دلم میخواد بیدارش کنم!

نمیدونم زدن رو چجوری یاد گرفته میزنه تو گوشم و بعد بلافاصله بوسم میکنه نمیدونم این چه مدله بازیه که یاد گرفته روزی صد بار اینکارو میکنه هیچ رقمه هم فراموش نمیکنهغمگین

یه هفته پیش آنوشا به شدت تب کرد جوری که تا حالا اینطور نشده بود صبح زود من و بابا سریع بردیمش بیمارستان و دکتر با تشخیص سرماخوردگی بهش آمپول زدشاکی در صورتی که فقط تب بود و با راهنمایی دوست عزیزم فاطمه جون فهمیدم که یه ویروسه به اسم رزوئلا که سه روز تب میکنن و بعدش دونه های قرمز میزنن و خوب میشن هیچ دارویی دیگه نداره بجز تب بر استامینوفون

آنوشا خیلی خیلی اذیت شدو همش نق میزد و بیقرار بود وقتی از خواب بیدار میشد نیم ساعت گریه میکرد وای چقدر سخت گذشت تا صبح من و بابا بیدار بودیم که نکنه دخترمون تب اش بالا بره همش پاشویه میکردیم و بابایی حوله خیس میکرد و میزاشت رو پیشونیه آنوشا

انشالله هیچ وقت هیچ بچه ای مریض نشه و همیشه سالم و شاد باشن

آنوشا عاشق یخچاله و وقتی یخچال باز باشه به سرعت خودشو میرسونه و دوست داره کله اش اون تو باشه ولی برعکس از ماشین لباسشویی  وقتیکه روشنه میترسه و فقط وقتی کنار من باشه میره نزدیکش

آنوشا بیشتر اوقات متوجه حرفای ما میشه و وقتی بهش کاری رو میگم کاملا متوجه میشه منظورم چیه مثلا بهش میگم فلان عروسکت رو بیار میره دقیقا اونو میاره یا وقتی از شیرین کاریهاش واسه بابامحمد تعریف میکنم لبخندی میزنه و اون کارو تکرار میکنه

توی چهارده ماهگی آنوشا رفتیم خونه بابا جون و خاله جون آنوشا و با خاله ها و مامان جون و علی و الناز رفتیم یه جای خیلی قشنگ و دیدنی به اسم کلم که خیلی خوش گذشت و آنوشا حسابی آب بازی کرد

امیدوارم ایندفعه دیگه عکس های آنوشارو بتونم بزارم اینجاخندونک

دوستت دارم دختر دوست داشتنیم عاشق خندهاتمممممم

پسندها (3)

نظرات (2)

فاطمه مامان آنیتا
2 شهریور 93 12:52
طلا خانوم چهارده ماهگیت مبارک
مامان نسرین
پاسخ
مرسی خاله جونممممممممم
فاطمه مامان آنیتا
2 شهریور 93 12:55
خاله بمیره که آنوشای عزیزم تب کرد خیلی ناراحت شدم ولی خدا رو شکر که زود زود خوب شد به به چندروزی هم که رفتین در در آنوشا جون کلی آب بازی کرده و خدا رو شکر بهتونم خوش گذشته ایشاله همیشه به مسافرت و تفریح دوستتون داریم بوسسسسسسس بوسسسسسسسسسس
مامان نسرین
پاسخ
خدا نکنه خاله فاطی انشالله همیشه سالم و شاد باشید هم تو هم آنی طلا هم باباییش مرسی توی همه مراحل کنارمون بودی انشالله توی شادیها جبران کنیم همچنین شماهم به تفریح و شادی